تبليغاتX
دوست جون
دوست جون

وقتی ستاره میشکفه تو دست سرخ پنجره٬وقتی شب از حادثه بارون و بوسه میگذره!

وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه میشکنه٬وقتی که خورشید میره و دریا رو آتیش میزنه....

فقط نگاه میکنم٬فقط نگاه میکنم!

به یاد تو شب و پر از اندوه ماه میکنم!

فقط نگاه میکنم!فقط نگاه میکنم!

وقتی سحر پر میشه از ناز نگاه نسترن٬وقتی تو جشن گم شدن پرستو ها پر میکشن٬

انگار دوباره لحظه هام آبی و رویایی میشن!دوباره تو دل دل شب قصه شروع میشه و من!

فقط نگاه میکنم! 

به من ترانه ای بده از صبح پرواز و نیاااااااااز!از اشک و شبنم و نسیم دنیای تازه ای بساز!

به من دوباره پل بزن ~معجزه ی رنگین کمون~ که من بدون تو به شب به سایه ها به آسمووون!

فقط نگاه میکنم٬فقط نگاه میکنم!

به یاد تو شب و پر از اندوه ماه میکنم!

فقط نگاه میکنم!فقط نگاه میکنم!

 

 

 

 

 

 

سلاااااااااااااااااام!

خسته شدم! میدونم٬همه موقع امتحانا یاد این میفتن که ببینن تو چه راهی هستن! ته این راه چیه!

اما به خدا من از اون آدما نیستم!

خیلی مسخره است که آدم تصمیمشو بگیره و ببینه که باید پا در هوا بمونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط نگاه میکنم!

تو یه ماجرایی گیر کردم! نه راه پیش دارم نه پس! نه اراده شو دارم که بیخیال شم! نه اراده شو دارم که ادامه بدم! همه چی رو سپردم به خدا! خودش هر چی قسمت باشه میشه!

اما نمیدونم چقد باید صبر کنم!!!!!!!!!!!

ساده نبود گذشتن از تو براااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! ساده نبود کوچ تو از لحظه هام!

ساده نبود قصه بی تو بودن! ساده نبود هق هق شب گریه هااام!

چه ساده دل بریدی! اشک منو ندیدی!

خودم جواب عقلمو میدونم! جواب دلمم میدونم!

عقلم بر دلم پیشی داره در اینکه بی خیال شم!

اما دلم بر عقلم پیشی داره در اینکه هم چنان با اینکه بی خیالشی دوسش داشته باشم!

خب تکلیف چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حسم میگه میخواد! اما عقلم میگه نه نمیخواد! حسم خیلی قویه هاااااااا!

میدونم امروز دیونه شدم! دلم گرفته! خیلییییییییییی زیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 18:47 توسط مونا| |
سلااااااااااااام!

روم به دیوار!  میدونننننم! دارم خجالت میکشم!

وضعیت زندگیم به کل عوض شده! آخه من دانشگاه شهرستان قبول شده بودم٬ مهمان گرفته بودم ۳ سال تهران بودم!این ترم های آخر دانشگاهم رییس دانشکده مون عوض شد! میخواد خودشو به همه نشون بده! دیگه با مهمان بودنم مخالفت کردن!اینه که الان اومدم شهرستان! مامانم برام خونه گرفته٬تک و تنها میمونم!!!!!!!!

خیلی خونه ام با کلاسه! خیلیییییییییییی دوسش دارم! همه چی مدرنه! اما سختیش اینه که از صبح ۱ شنبه تا خود ۴ شنبه کلاس دارم! آخر هفته ها فقط میرسم به درس خوندن و تمیز کاری و فیلم دیدن ! بعد تپ میگیرم میخوابم! یه چند بارم خواستم کامنت بذارم بره همتون! اما سرعت پایین بود تا صفحه کامنت باز شه من دیگه خوابم میبرد! اما همه آپ ها تونو خوندمممممممممم!

حالا یه روز میام کامل همه چی رو توضیح میدم!!!!

دل برا همه تنگ شده!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:59 توسط مونا| |
نمیدونم قسمت رو ما میسازیم یا خودش میشه! اصلا نمیدونم قسمت هست یا نیست!؟ راهی هست که آدم بفهمه که باید یه راهی رو ادامه بده یا نه؟ از یه طرف میگن یه چیزی رو از خدا نباید به زور خواست! از یه طرف میگن خدا پافشاری در دعا رو دوست داره! خب بابا تکلیف من چیه؟ بخوام یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ خب دیگه آخه چقد؟ بس نیست؟ صبر من تموم شده ها!!!!!!!!!! حالا قسمت و تقدیر رو کجای دلم بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چند وقتیه که خیلی یخ شدم! قبلا ها خیلی از این که دعا میکردم لذت میبردم مطمئن بودم خدا بهم میده!خیلی امید وار به درگاه خدا بودم! اما یه چند وقتیه که خیلی دختر بدی شدم! دست خودمم نیستا! اما بعد این همه مدت دیگه نمیتونم امید داشته باشم! خب خسته شدم دیگه! اصلا شاید قسمت نیست! من میگم اگه قسمته پس چرا نمیشه! اگه نیست پس چرا تموم نمیشه! اه!اه!................

البته خودمم کرم دارما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یادتونه تو پست های قبل میگفتم دلم بره دو نفر تنگ شده!!!!!!!!!!!!! اسم یکیش نسیم بووووووووود؟ از اون جایی که مونا یه شخصیت فاقد کینه است!بی خیال همه بدی هاش شدم و ۱۸ ماه رمضون زنگ زدم بهش! خوب با هم حرف زدیم! تازه قرار شد احیا هم با هم باشیم! شب ۱۱ اومد دنبالم که بریم! نمیدونمااااااااااااااااااااا اما احساس کردم اونی که من باهاش دوست بودم و دوسش داشتم نیست! همونی بود که من ازش دلگیر بوودم! همونی که باهاش قهر کردم و دوسش ندارم! شاید هم دوری باعث شده بود اون اینطوری باشه! آخه من اصلا نمیتونم کینه داشته باشم! این مسئله خیلیییییییییی بده! که آدم بی کینه باشه! اون موقع از یه سوراخ ۵۷۸ بار گزیده میشه! خودت فراموش میکنی اما طرف که فراموش نمیکنه! من اگه امروز بدترین دعوا رو هم بکنم تا شب عصبانی هستم اما فرداش یادم میره! بیشترین زمانی که تا الآن عصبانیتم کش پیدا کرده ۷ روز بوده! اونم خیلی قضیه بدی بود!!!!!!! یکی زنگ زد هر چی از دهنش در اومد به من گفت! اما هنوزم نمیدونم من چی کار کرده بودم!!

اعمال شب های قدر ۱۰۰۰ برابر حساب میشه! با این حساب دیشب ۸۰۰۰ تا اس ام اس دادم! ۲۵۰ هزار تومن صدقه دادم! به الهام ۱۰۰۰ بار گفتم دوست دارم که دوستمی! دیگهههههههههههههه! ۳۰۰۰ تا هم صلوات فرستادم! دیشب رفتیم امامزاده که تو باغ فیضه! فک و فامیل احیا میرفتن اون جا مام رفتیم!

یه خبر اکسایتینگ! قرار شده عید برم جهت گردش اتریش و آلمان و فرانسه!!!!!!!!!!!!!!!!!! دو تا از دختر خاله هام اونجا درس میخونن! منم مییییییییییییرم!

تو احیا همش به این فک میکردم که ماشین جای بدیه ندزدنش؟؟؟؟؟؟؟؟ عید که رفتم چی بخرم! نسیم چرا اون طوری رفتار کرد! محمد داره الان چی از خدا میخواد!نکنه الان زیر پام سوسک باشه!! بعد میزدم تو سرم که بی تربیت یکم بگو الهی العف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این ماه رمضون بیشترین آمار مهمون دعوت شدگی رو داشت!!!!!!!!!!!!!! انقد دعوت شدیم که مامانم استرس داره چطوری پاسخگو باشه!!!!!!!!!

وای داریم کم کم به کنکور ارشد نزدیک میشیییییییییییم!

اتفاق دیگر این که ۱۹ واحد درس ورداشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه اختصاصی هارو یه جا برداشتم ! میخوام همه رو با هم بفهمم! موندم کی قسمت میشه عمومیامو بردارم! هر چی مونده عمومیه! خب یه طوری میدن که همش تداخل داره! تربیت بدنی ۲ مونده! آز الکترونیک ۱ و ۲ با هم مونده! متون مونده! روم به دیوار تنظیم هم مونده! بازم مونده ها! اما دیگه مغزم قد نمیده!

بالاخره قسمت چه جوریه! من خودم رو کشتم که عوضش کنم نشد! پس من که نمیسازش! اگه اون جوریه واسه چی میگن خودت باید قسمت رو بسازی؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:34 توسط مونا| |
سلااااااااااااااام!

اتفاق که خیلی افتاده!خیلی! ماه رمضون شده ٬ دوباره بدبختی های دانشگاه من شروع شد! یعنی حتی اگه یه روز به آخر زندگیم باشه میرم هر چی از دهنم در میاد به مسئول آموزشمون میگم که فقط دلم خنک شه! در کل ساعات مفید کاریش در روز کمتر از ۵ دقیقه است! فقط هم با فک و فامیلاش با تلفن یونی حرف میزنه! زنه ٬ بعد با پارتی بازی اومده نشسته اینجا!هیچ کاری بلد نیست٬حق امضام نداره!بره هرکاری باید بری از یکی امضا بگیری تا اون انجام بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دانشگاهمون دانشگاه معتبریه ها! فک نکنین ازین در پیتی هاست!نه! اما نمیدونم چرا انقدر بی مسئولیتن! وزیر هم که هنوز مشخص نیست همه در حال پیچش هستن! هیچ کی نمیاد!

هیچ وقت راجع به دوست پسر اسبقم حرف نزدم! راستش نمیخوام بزنم! اما .... خیلی دوسش دارما! اما تعادل روانی نداره! ۵ سال پیش با هم دوست شدیم! خیلی به هم زدیم! خیلییییییییییییی! ۱ ماه و ۲ ماه و ۳ ماه! این آخری دیگه واقعی بود! ۱ سال بود ازش خبر نداشتم! اما دوباره زنگ زد!!!!!!!!!!!!!!!!! چه من به هم بزنم چه خودش چه یه اتفاق بد بیافته! اما بازم بعد یه مدت زنگ میزنه! اونم معلوم نیست قصدش چیه! تو دوران دوستیمون انقد این کارو کرده که وقتی به هم میزنیم نا خود آگاه منتظرم ببینم این سری کی میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پارسال که به هم زدم روانیم کرده بود!  با دست پس میزنه با پا پس میکشه!حالا بعد یه سال باز زنگ زد به دختر خاله ام یه سری حرف زده که آدم شاخ در میاره! نمیدونم! در هر صورت دوباره به هم زدیم! ۴ شنبه زنگ زد شنبه به هم زدیم!

دختر خاله ام با دوستش بعد ۵ سال دوستی میخوان ازدواج کنن! از خوشحالی دارم منفجر میشم!

این هفته به طور ممتد افطار مهمون بودیم! جمعه خونه مامان بزرگم! شنبه خونه خاله مامانم( مثل مامان بزرگم میمونه) دوشنبه خونه خاله ام! ۴ شنبه خونه عموم! جمعه هم عمه ام سالن دعوت کرده!

دیشب که خونه عموم بودیم پانتومیم بازی کردیم! ۱۲ تا نوه ایم! دختر ها با هم پسرا با هم! پسرا نامردا یه کلمه هایی انتخاب میکردن! مثلا الو ورا یا کاستر یا V.I.P از این اتوبوس جدیداس! آخه گیاه الو ورا رو چطوری با پانتومیم نشون میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاستر افتاده بود به من! اول کاسپر رو با حرکات روحی نشون دادم بعد نشون دادم حرف پ رو ت کنن! خوردنیه! دو تا از پسر عمو هام دو قلو ان (علیرضا و محمدحسین)! ۳ ساله شونه! خیلیییییییییییییییی گوگولی هستن! محمد کوچیک تره! فک کنم ۵ ثانیه!خیلی با من خوبه اما علی اصلا با من خوب نیست! داشتم باهاش اختلاط می کردم که آخه پسر عمو چرا انقد با من بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که گویا فارسی پسر عموم هنوز به اون درجه جهت اختلاط نرسیده! بچه فک کرد میگم تو بدی محمد خوبه! الهی بمیرم ! بغض کرد چشاش و لپاش قرمز شد! نمیدونستم حالا چطوری براش مفهموم کنم منظورم اون نبود! ولی واقعا پدیده جالبیه دو قلو بودن! عین هم هستن! تو عکس حتی مامانشونم نمیفهمه کی کیه! اما اگه به خودشون نشون بدی ٬ بچه ۳ ساله می تونه بگه این منم این اون یکیه! یه بار به جفتشون نشون دادیم ببینیم خالی نمیبندن که! دیدیم نه ٬واقعا میتونن! خیلی هوای همدیگه رو دارن! کاش منم یه قل داشتم!

روزه که میگیرم رسما تا آخر روز منگم! به قول صالحه فقط می خوابم! از خونه خارج نمیشم که تشنه ام نشه! همون روزای اول با بچه ها رفتیم افطار بیرون! از اون روز اصلا نمیتونیم برنامه بریزیم! همه اش یکی دعوته!

بعضی از این خونه ها واقعا شومن! ۲تا از پسرای کوچمون فوت کردن! پدرشون قبلا فوت کرده بود٬ خونه شونو خراب کرده بودن بعد ۲ سال تازه تموم شده بود! شاید ۱ ماه نبود اسباب کشی کرده بودن! یکی از خونه ها رو فروخته بودن یه ماشین خریده بودن! رفتن شمال خانوادگی ٬ کوچیکه میره تو آب (۲۰ساله هه) غرق میشه ٬بزرگه (۲۳ ساله) میره نجاتش بده خودشم غرق میشه! خیلی ناراحت شدم! این که آدما میرن و دیگه نیستن خیلی واسم عجیبه!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:11 توسط مونا| |
بالاخره مخ مامانمو زدم داره امروز میبرتم تبریز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اااااااااااااااااااااه! خدا ! آی لاو یو! دستت درد نکنه!

این هفته ۶ روز خونه نبودم! خب امروز که میشه ۷ خونه ام! کف بزنین برام!!!

شنبه رفتیم تجریش مانتو خریدم! اونم از تندیس! ۳۸ تومن! خیلیییییییییییییی دوسش دارم!

یکشنبه رفتیم فرحزاد گردو خوردیییییییییییم ! میدونستم آنفولانزا خوکی میگیرم ها!!!!!!! اما گردوهاش باهام حرف میزدن نمیتونستم دلشونو بشکنم

دوشنبه رفتیم خونه سپیده اینا .... آخه صبح خونشون کسی نیست مامانشینا میرن سر کار ! ساعت ۱۰ دفاع دوستم بود رفتم یونی ( دانشگاه) استادمون کلی اذیتش کرد کلی سوال پیچش کرد تا بالاخره بهش ۲۰ داد! قرار بود الهام بیاد دنبالم زنگ زدم ببینم کجاست!!!!!!!!! خواب بود! مرسی واقعا... آخه میخواستیم بره آیلین تولد سورپرایزی بگیریم من براش کیک پنیر درست کردم! ما کیک پنیر خیلی دوست داریم . میتونم به جرئت بگم من ۹۰ ٪ کیک های پنیر کافی شاپ های تهرانو امتحان کردم! از همه خوشمزه تر یکی مال جام جمه یکی کافی کلاسیک! خلاصه چون قرار بود من کیک رو بیارم الهام باید با ماشین میومد دنبالم وگرنه کیک تو این هوا آب میشد! سپس رفتیم از هانی میرداماد غذا گرفتیم رفتیم خونه سپیده اینا! کیک رو گذاشتیم وسط خونه با این شمع ها که از توش فشفشه فواره میشه! البته بگم سپیده خانم بر عکس گذاشته بود....منتظر شدیم آیلین بیاد! جلو پنجره بودم داد زدم آیلیییییییییییین پس کجایی تو؟؟؟؟؟؟؟؟ یهو دیدم آیلین داد زد این پاییین در رو باز کن! دوییدم گفتم آیلین اومد! همه هول شده بودن! هر کی یه جا میدویید! با کبریت میخواستیم فشفشه رو روشن کنیم هر کاری کردیم نشد آیلین هم رسیده بود پشته در هی در میزد! مام میخواستیم اول روشن کنیم بعد در رو وا کنیم که کلی هیجانی شه! من یکی ازفشفشه ها( ۲ تا بود) رو از تو کیک در آوردم رفتم با گاز روشن کردم دوییدم بیام این یکی رو روشن کنم الهامم اون یکی رو برداشت بره اون یکی رو روشن کنه !دوباره دوییدم رفتم الهامو نگه داشتم ازش گرفتم اون یکی رو با همون که روشن بود روشن کردم! رفتم در رو وا کنم دیدم آیلین پشت در نیست!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی ضایع شدم ها! داد زدم آیلین پس کوشی؟ رفته بود دم در با آیفون با ما حرف بزنه ببینه چرا در رو باز نمیکنیم! خلاصه تا بیاد بالا یکیش خاموش شد!

بابام برامون ۲۰ تا کارت آورده بود بریم استخر! داشتم دفتر چه رو نگاه میکردم دیدم میتونیم باهاشون بریم سینما! خلاصه عصرش هم رفتیم سینما فلسطین فیلم کیش و مات! خیلییییییییییییییییییییی مسخره بود! اصلا هم خنده دار نبود!

سه شنبه دوباره رفتیم فرحزاد گردو خوردیم!

۴ شنبه رفتیم خونه سپیده اینا قرار بود لازانیادرست کنیم بخوریم! خیلییییییییی خوشمزه شد! روغنی! واییییییی! من بازم لازانیا میخواااااااااااام! بعد هم نشستیم فیلم نگاه کردیم! اسمش road trip بود! اما مدل جدیدش! آخه ۲ تا هست!

۵شنبه رفتیم خونه الهام دوست الهام! چون قاطی نشه بهش میگیم k1! نمیدونم چرا اما بچه ها کیوان صداش میکنن! خونشون خیلی دور بود تو تهرانپارس! Adsl داشتن! واقعا عجب تکنولوژییه ! وووه! همه مصاحبه های ویدئوییه robert pattinson رو تو google دیدمم! نامردا youtube رو بستن نمیشه کلیپارو دید!

خلاصه این هفته خیلی خوش گذشت!

تا هفته دیگه خدانگهداااااااااااااااااار!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:49 توسط مونا| |
سلااااااااااام!

داییمینا رفتن! دختر داییم هم کنکور قبول شد! وای اون شبی که جوابا اومده بود یک استرسی دختر داییم به من داد که واسه خودم نداشتم!

هنوز ندیده بود قبول شده یا نه ٬ گریه میکرد هق هق که من مجاز نمیشم!

اون طوری که اون گریه میکرد منم گریه ام گرفته بود!Begging خلاصه سایت سنجش رو که باز کردم یهو دیدم بدتر شد! سایتو بستم گفتم ولش کن نبینیم اما اصرار کرد که ببین مجاز شدم یا نه! دوباره باز کردم!

اول یه عدد دیدم که قرمز بود هی میشمردم ببینم چنده؟ سی هزار؟ سیصد هزار ؟ سه میلیون! شاخ دراورده بودم! مگه چند نفر شرکت کردن! از استرس داشتم میمردم که نازی سه میلیون شده! آخرش فهمیدم اون شماره پرونده اس! رفتم عدد بعدی ! سبز بود گفتم دیگه خودشه! هشتادو هفت هزار! یه موی دیگه که سفید شد از استرس! نه!!!! این یکی تعداد شرکت کننده هاست! آخیششش! Sighعدد بعدی! این یکی سیاه بود! خودشه ۴ رقمه خوبه ! بعد دیدم نه بابا این یکی ترازه! بهههههه! چقد این سازمان سنجش عدد نوشته! دختر داییم پرسید چی شد! گریه میکرد هق هق من میدونستم مجاز نمیشم! یادم اومد ببینم مجازه یا نه! پیام نور و تربیت معلم غیر مجاز ! قرمز بزرگ! بعد دیدم نوشته روزانه و شبانه مجاز! گفتم آهان خودشه مجاز شده! بعد دیگه به زور فهمیدم رتبش چنده! زنداییم از خوشحالی از ته دل دعا میکرد که خدایا دل همه رو امشب شاد کن! منم گریه ام گرفته بود احساساتی شده بودم ! داییمینا از خوشحالی گریه میکردن! خلاصه اون شب دختر داییم راحت شد! از اونشب راحت میخوابه ! بالاخره دانشجو شد! بعدش که بیاد دانشگاه میفهمه همچین آش دهن سوزی هم نیست که به خاطرش اینهمه از ته دل گریه میکرد!

راستی داداشم از مکه برگشت! اما به خاطر آنفولانزا خوکی کسی نیومد خونمون! ما هم یه آقا ببعی ناز رو قربونی کردیم! مامانم اصرار داشت که موناااااااااا داداشت داره میاد فیلم بگیر! منم مجبور بودم شاهد کشته شدن آقای ببعی باشم! آخرش دیدم من طاقت ندارم دوربینو دادم داداش کوچیکم که اون بگیره! اونم ول نکرده! تا ته گرفته! تا ته یعنی قطعه قطعه شدن گوشتارم گرفته! خیلی غم انگیز نگاه میکرد ببعیه! تو چشاش بغض داشت! انگار میدونست میخواد قربونی بشه! ببعییییییییییییییییییییی!دلگیرم از این شهر سرررررررررد این کوچه های بی عبور!

از وقتی داداشم از مکه اومده دوستام باهام نمیان بیرون! میترسن آنفولانزا خوکی بگیرن! الان میفهمم جذامیا چه احساس بدی داشتن!  عوضش داداشم برام عطرمو آورده! یه چند وقت بود تموم شده بود! به این میگن داداش فهمیده!

کلی با مامانم حرف زدم که منو ببر مسافرت! آخه کجا بریم؟ هواپیما که سوار نمیشه!  میگه شمالم که بی ماشین کیف نمیده ! یعنی باید بابامم بیاد ! خودمون نمیتونیم دو تایی بریم! تور شیراز هم گرونه! ۲۵۰۰۰۰ تومنه! خب چه کاریه به جا شیراز میریم دبی! ۳۰۰۰۰۰ تومنه! اما اونم هواپیما میخواد! بابا چطوری بهتون بفهمونم! من دلم مسافرت مییییییییییخواد!اما تا ماه رمضون فقط ۲ هفته مونده!

چقد روزا تند تند میگذرن! اصلا دوست ندارم!

چه احساس خوبی به آدم دست میده وقتی آهنگای ۳-۴ سال پیشو گوش میده! همه خاطره ها میاد جلو چشاش! دلم بره نسیم یه ذره شده!

وای چقد فیلم اومده! دلم میخواد همه رو برم ببینم! اما تا ماه رمضون فقط ۲ هفته مونده!

تو کوی دانشگاه تهران کلاسای تنیس کورت گذاشتن! میخوام برم ثبت نام کنم!اما تا ماه رمضون فقط ۲ هفته مونده!

ماه رمضونو دوست دارما! اما تا ۸ شب سخت نیست روزه بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:6 توسط مونا| |
سلااااااااااام!

باور کنین یه بار آپ کردم ٬اما همش پرید! اعصابم خورد شد! آخه کپی هم کردم ٬ اما اونم پرید! بعد اعتصاب کردم!

اول اینکه داداشم ۲ هفته پیش رفت حاجی بشه حالا شنبه میخواد بیاد!

دوم اینکه دخمل داییم امسال کنکور داشت داییم بره اینکه حال و هواش عوض شه دارن میان تهران! اونام فردا میرسن ایشالا!

دیروز رفتیم خونه سپیده اینا پیتزا درست کردیم! خیلی خوشمزه شد! کلی هم خندیدیم! آخه ما جهت مسخره بازی وقتی جمع میشیم و بی کار!!!!! کلیپ درست میکنیم! یه کلیپ آموزش آشپزی درست کردیم٬ کلی خندیدیم! بعدش رفتیم تیراژه یه مدل بستنی جدید خوردیم! اسمش مولتی چاکلت بود! ۷ نوع مدل شکلات بستنی داشت! خلاصه کلی خوردیم!

دوباره رفتم دنبال کارای بابام! این سری وکیل بودم پرسیدم که اونجا سوتی ندم! اما یه خرابکاری کردم که ترجیح دادم زنگ بزنم بابام بیاد خودش بیاد ادامه بده! خدایی تقصیر من نبود! من که میگم شانس ندارم! بذار ار اول بگم!

فرم بانکی رو از بابام گرفتم برام توضیح داد که دخترم داخل ثبت شرکتها یه بانک مخصوص هست که واسه اینکار تعبیه شده! منم دم در از یه آقاهه پرسیدم که مطمئن شم نگو آقاهه اینکاره بود فرمو گرفت واسم پر کرد منم تو دلم گفتم ای بابای ... میخواستی باز من اونجا ضایع شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه رفتم داخل طبق گفته های آقاهه بانکو دیدم تازه صفشم دیدم ۶ کیلومتر بود رفتم صف وایسادم! آقا من که میگم شانس ندارم! آخه بانک هم فیش بانکی رو تموم میکنه!؟؟؟؟؟؟؟ تا به من رسید یارو خرابکاری کرد فرمم تموم کرد بهم گفت برو فرم بگیر! منم دنبال فرم از این اتاق به اون اتاق تبدیل به توپ فوتبال شده بودم! پس از مدتی پیدا کردم رفتم دوباره پیش بانکیه دادم بهش گفت پرش کن! منم پشتم و نگاه کردم این ور اون ور دیدم کسی نیست گفتم بیچاره جوون دیوونس با خودش حرف میزنه! دوباره گفت فرمو پرش کن! دیدم با منه! گفتم! من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت نه پ! من! یه خانومه بسیار مهربون اون ور داشت کاراشو میکرد رفتم دادم بهش واسم پر کرد! یکی نبود بهش بگه خب همه دنیا نمیان ثبت شرکتها که درج کنن که! حالا خدایی من تا اون روز فک میکردم حق الدرج هموم حق الثبته! بالاخره کار بانک تموم شد رفتم حسابداری فیش پرداختی رو بدم تا صورت جلسه ثبت شه! دوباره ۶ کیلومتر صف وایسادم! فیشو که دادم خانومه گفت پرونده! منم پرونده رو دادم دوباره عین همون فیشو بهم داد که برو پرداخت کن! یه نگاه کردم گفتم خانوم من که پرداخت کردم! گفت این حق الدرجه نه حق الثبت! نگو اشتباه پول ریختم! یاد نگاه بانکیه افتادم! زنگ زدم بابام گفتم خودت بیا برو بگو اشتباه ریختیم! حالا سز پرداخت کردن! بابام فیشو امضا کرده بود بانکیه بهم گفت پشتشو امضا کن! حالا یکی نیست بگه بابا من امضا مامانمو بلدم جعل کنم نه مال بابامو که! امضا کردم! گفت چرا دو امضاییه؟؟؟؟؟ منم با خنده گفتم اونو بابام امضا کرده بود!

یه فیلم خوب دیدم! راستی نگفتم من فیلم بازم! رکورد ۹ تا فیلم در یک روزم دارم!روز که نه شبانه روز! هر وقت دلم میگیره ۵ ٬۶ تا فیلمو یه جا میبینم! آخه آدم دنیاش عوض میشه! خلاصه یه فیلم دیدم جدیدا که تا امروز ۵ بار دیدمش! خیلی دوسش دارم! تا حالا یه فیلمو بیشتر از ۳ بار ندیده بودم! اسمش   twlight خیلی خوبه حتما ببینین! the young victoria هم قشنگه اینم ببینین!د

دلم بره دو نفر مثل بنز تنگ شده! خیلیییییییییییییییییی! هیچکی هم باهام هم دردی نمیکنه!چرا انقد راحت همه چی تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته راحت نه! مسخره! هیچی هیچی!

امروز فامیلای مامانم اومده بودن خونمون! کلی کر کر خندن! خیلی خندیدیم! کلی غذای هیجان انگیز درست کرده بودیم و نوش جان کردیم! مامانمینا از این دوره ها میذارن! خیلی از جمعشون خوشم میاد!

دلم یه مسافرت تپل میخواد اما انگار حالا حالا ها خونه ایم!

راستی عید همه مبارک! همه جا شیرنی پخش میکنن! انقد از این اتحاد مردم تو انجام تولد ها و شهادت ها خوشم میاد! بدون این که زور بالا سر کسی باشه همه کارا انجام میشه! کاش همه کارای کشورمون همینطوری با دل و جون انجام میشد! اونوقت دیگه هواپیما نمیافتاد! قطار با قطار تصادف نمیکرد!

به قول صالحه هیییییییییییییییی روزگار!

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:11 توسط مونا| |
سلااااااااام!

وای! همش دنبال یه جمله ام ! اما پیداش نمیکنم!

می خوامش چون وقتی نیست همش دنبالشم.....

قصدم از دوستی چیه؟!؟ آخرش چی میشه؟

آخه چرا دوستی باید ته داشته باشه! خب دوستی مثل جاده چالوسه! هم آخرش شماله هم جاده اش قشنگه!

حتما باید ته دوستی رو بدونیم که با هم دوست باشیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!             ؟

آخه من که مشکلم دوستی نیست که اومدم سراغت ! مشکلم اینه که قلبی من همش تو!

وقتی هستی همش آرامش دارم که هستی!  یه حس قشنگ دارم! دلم قیری ویری میره! خوشحالم!

مال منی مال تو ام تویی مال من!

هر دفعه که میبینمت از خودم میپرسم بازم میبینمش؟باور کن همیشه میپرسم!

اگه حرفامو نمیزنم بره اینه که میترسم حرفی بزنم که از دستت بدم! اگه این غرور لعنتی نبود که آخه به این جا نمی رسیدم!

حالا باید چی جواب بدم تا بیای؟ آخه مگه زندگی آدمم به یه سوال بند میشه؟

سوال لعنتی اینه ---------> ته این دوستی چی میشه؟

یه روز از این که حیاط خلوتت بودم ناراحت بودم اما الآن آرزو میکنم فقط حیاط خلوتت باشم!

دلیل!

دلیل= تو!

دلیل= دلم میخواد!

دلیل= آرامش!

دلیل= بودن!

دنیاتو دوست ندارم! اما تو رو که دوست دارم!

جواب سوال اینه--------------> اهم اهم!

دوستی که ته نداره! به سوی بینهایت و فراتر از آن!

مثل سفری که راهش قشنگه در حالی که داری به مقصد میرسی از راه هم لذت میبری!

اصلا مگه نمیگن "بهشت را خواهی یا دوست؟ " میگه " ای بی خبران بهشت با دوست نکوست!

قضیه اینه که سرنوشت را نتوان از سر نوشت!

 حالا بعد این مدت جواب سوال هم فهمیدم!

اینا برگی از یک گذشته است!

یادش بخیر ! 

پ.ن۱. فردا الهام میاد!آخ جون تابستون شروع شد!

پ.ن۲.آدم که همش خونه باشه همش دلش میگیره حرفای غم گونه میزنه!

پ.ن ۳.از ۵شنبه به بعد فک کنم دیگه خونه پیدام نشه! دیگه حرف غم انگیز نمیزنم!

پ.ن۴ . با مامانم رفتم سینما درباره الی ... حالا نمیذاره با بچه ها اکیپی بریم شمال! معلوم نیست تا کی این فیلم یادش بمونه!

پ.ن۵ .این دفعه با دفعه های قبل فرق میکنه!

پ.ن۶.نمیدونم چرا همیشه هیشکی مثل من نیست اما موقع دعوا منم عین همم!

ها ها ها !فعلا!

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:29 توسط مونا| |
سلاااااااااااام! وااااااای امشب شب آرزوهاااااااست!

می خوام یه بلاگ شاد بنویسم!

شاد یعنی همیشه بخندی و باعث شی بقیه بخندن!

شاد یعنی وقتی همه غصه ان پاشی هی قر بدی بخندی!

شاد یعنی صبح ساعت ۶ از خواب پاشی بری پارک قزل قلعه ورزش!

شاد یعنی تنهایی پاشی بری سینما فیلم ترسناک ببینی!

شاد یعنی وقتی تو سینما داری فیلم وحشتناک میبینی دوست پسرت اس ام اس بزنه میکشمت!

شاد یعنی تو این بی بنزینی با داداشت سر ماشین دعوا کنی و برا اینکه حرصش دراد هی الکی بری الواتی!

شاد یعنی اینکه با کسی که بدمینتون بلد نیست جلو یک جمعیت وایسی بدمینتون بازی کنی و هر توپی که میزنی برنگرده مگه با چک و لگد!

شاد یعنی به یه انسانی که ضرب و تقسیم هم بلد نیست بخوای فیثاغورثو مثلثات یاد بدی!

 شاد یعنی تو این وضعیت تهران که بکش بکشه درست بری وسط جنگ خرید!

شاد یعنی مجبور شی یه بچه تخس رو نگه داری. بره ساکت کردنش بهش قلم کاغذ بدی اونم بگه تو برام بتش! بعد هر چی جلو چشاش بیاد بگه خاله اونو بتش!

.

.

.

.

.

.

.

.

میبینین زندگی خیلی شادیها داره! حالا بازم رو شادیها فکر می کنم!

راستی امشب بره همتون بهترین هارو آرزو میکنم!

دعا میکنم هیچکی غصه نباشه!

دعا میکنم لبخند از لبای کسی پاک نشه!

دعا میکنم دلی شکسته و نا امید نباشه!

دعا میکنم اونایی که هستن باشن !

دعا میکنم دنیای کسی وای نسه!

دلتنگیاتو بردار

                       به روی قلبم بذار

                                                       تکیه بده به شونم 

                                                                                        تو این مسیر دشوار

دلتنگیامو بردار

                       پیش خودت نگهدار

                                                        هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار!

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:45 توسط مونا| |
سلااااااااااام!

وااااااااااااااااای! عجب قاطی پاتی شده همه چی!

میدونم دیره! اما به نگین جونم هم به خاطر  آقا جوجوش تبریک میگم هم به خاطر روز مادر! تازه ۵ ماه مامان شده!

به خاطر این جنگ های اخیر تو خونه حبسیم! مامانم نمیذاره پامونو از خونه بذاریم بیرون! امتحانای داداشمم که دانشگاه تهرانیه کنسل شد! تعطیله ! بابامم به خاطر کاراش که مامانم نمیذاره ما بریم مرخصی گرفته تا اطلاع ثانوی تعطیله!خلاصه همه خونن!  خداییش من که شانس ندارم !

الان اگه مرخصی نگرفته بودم مگه دانشگاه تعطیل می شد؟ خمپاره هم مینداختن تعطیل نمی شد! نشون به اون نشون که پارسال نه پیارسال که برف زیاد اومد دانشگامون همه امتحانا تا خود ۵شنبه رو تعطیل کرد اما من اولین امتحانم ۵شنبه بود  ۵شنبه رو تعطیل نکرد!توی اون برف و بهمن با چه بدبختی رفتم امتحان مدار منطقی دادم! دیدی دیدی دیدی؟ پس من شانس ندارم!

تازه امروز ساعت ۸ پا شدم ساعت ۹:۳۰ بریم استخر مجانی آخه سپیده کارت شهرداری داشت! اما گفتن بلیط تموم شده! مجبور شدیم دوباره این همه راهو برگردیم !دیدی دیدی دیدی؟ من شانس ندارم!

یه بار رفته بودم تبریز آخه فامیلای مامانم اونجان!سر اون سوسکه تو روزنامه مردم شریف ترک ناراحت شده بودن همینطوری راهپیمایی میکردن! خلاصه عین همین الان تهران سیستم اس ام اسو تو تبریز قطع کرده بودن!سوار هواپیما شدم اومدم تهران به دختر خالم اس ام اس زدم --> ها ها ها دلت بسوزه من میتونم اس ام اس بدم! بعد اونم اس ام اس زد ها ها ها مال مارم وصل کردن!انگار منتظر بودن تو بری! دیدی دیدی دیدی؟ من شانس ندارم؟

همیشه وقتی بچه بودم با داداشم منچ بازی میکردیم من پشت سر هم ۶ میاوردم همه مهره هام میرسید خونه فقط یکیش میموند اونم نقطه آخر که ۱ بیارم برنده شم اما نمیاوردم داداشم برنده میشد! دیدی دیدی دیدی؟

ویندوز کامپیوترمو عوض کردم آدرس این شکلکارو گم کردم!

حوصله ام سر رفته! دییییییییگه نمیتونم خونه بمونم!

بازم پی نوشت ندارم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط مونا| |